غریبه ی اشنا

سلام سلام سلاااااااااااااااااااااام.خوبید؟ولنتاین مبارک.هوراراستی,گلی,شکلاتی,هدیه ای بهتون دادن یا شما هم مثل من سرتون بی کلاه موند؟ناراحتبه هر حال امیدوارم روز ولنتاین بهتون خوش گذشته باشه.لبخندبازم میگم:"ولنتاین مبارک"قلب

عکس

قلبارزوی من برای شماقلب

_جایی که درد و رنج است,ارزوی ارامش و رحمت را برای شما دارم.

_جایی که دچار عدم اعتماد به نفس می شوید,برای شما ارزومند اعتمادی بازیافته در توانایی ها و حل مشکلات هستم.

-جایی که خستگی و فرسودگی وجود دارد,ارزوی درک,شکیبایی و نیرویی دوباره برای شما دارم.

_جایی که ترس هست,برای شما ارزومند عشق و شهامت هستم.

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٦ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط سپیده نظرات () |

هیچ گاه به خاطر عشق خودت زنده نباش,به خاطر کسی زنده باش که به عشق تو زنده است.قلب

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٤ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط سپیده نظرات () |

ملکه باش.شهامت متفاوت بودن را داشته باش.پیشگام باش.راهنما باش.از ان دست زنانی باش که در رویارویی با مصایٌب همچنان زندگی را سخت در اغوش می گیرند و بی هیچ ترسی با مشکلات می جنگند.مبارزه کن.جست وجوگر حقیقت باش و در قلمرو خود با قلبی سرشار از عشق فرمانروایی کن,خواه این قلمرو خانه ات,محل کارت یا خانواده ات باشد.

ملکه باش.ریٌوف باش.مدام ایده های جدید بیافرین و به زن بودن خود افتخارکن.  

همواره دعای من این است که روزی از هدر رفتن وقتمان برای مسایٌل دنیوی و پیش پا افتاده دست برداریم و...

ما بندگان خدا هستیم.اینجاییم تاعشق ورزیدن را به دیگران بیاموزیم.

مهم نیست که چه بر شما گذشته است؛اهل کجایید؛پدر و مادرتان چه کسانی هستند,حتی موقعیت اجتماعی و یا اقتصادیتان هیج کدام اهمیتی ندارد,مهم انتخاب شیوه ی نشان دادن عشق در کار,خانواده و انچه که باید به دنیا عرضه کنید.

ملکه باش.صاحب قدرت و شکوه خویش باش.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱۳ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط سپیده نظرات () |

یک روز مارک داشت از مدرسه به خانه می رفت,چند قدم جلوتر از خود پسری را دید که سکندری خورد و همه ی کتاب هایی که با خود داشت,به علاوه دو ژاکت,یک چوب بیس بال,یک دستکش و یک ضبط صوت کوچک به زمین افتاد.مارک زانو زد و به پسر کمک کرد تا وسایلش را که بر زمین ریخته بود جمع کند.از انجا  که راهشان یکی بود در بردن بخشی از وسایلش به او کمک کرد.در حین رفتن مارک فهمید اسم پسر بیل است و عاشق بازی های کامپیوتری,بیسبال و تاریخ است وبا چیز های دیگر مشکل اساسی دارد و اخیرا با دوست صمیمی اش قهر کرده است.به خانه بیل رسیدند,او مارک را به نوشابه و تماشای تلویزیون دعوت کرد و بعدازظهر دلچسبی را با هم گذراندند.بعدازظهر با اندکی خنده و رد و بدل کردن حرف هایی اندک به خوبی گذشت و سپس مارک به خانه بازگشت.انها باز هم یکدیگر را در حوالی مدرسه می دیدند و یکی دو بار با هم ناهار خوردند.سپس هر دو از دبیرستان مقدماتی فارغ التحصیل شدند و سرانجام به یک دبیرستان رفتند,جایی که طی سال ها گاه گاه با هم در تماس بودند.سرانجام سال اخر که انقدر چشم انتظارش بودند فرا رسید.بیل سه هفته قبل از فارغ التحصیلی از مارک خواست یکدیگر را ببینند و حرف بزنند.بیل اولین روز ملاقاتشان در سال های پیش را به یاد او اورد.

بیل پرسید:"می دانی چرا ان روز ان همه وسیله را به خانه می بردم؟راستش,کمدم را خالی کردم چون نمی خواستم بعد از من جایی ریخته و پاشیده باشد.چند تایی از قرص های خواب مادرم را برداشته بودم و به خانه می رفتم تا خود کشی کنم.اما بعد از اینکه مدتی را با هم به حرف زدن و خندیدن گذراندیم فهمیدم که اگرخودم را کشته بودم ان لحظه ها و لحظه های دیگر را که در  پیش رو بود از دست میدادم. میبینی مارک وقتی ان کتابها را جمع کردی کاری بزرگتر از ان انجام دادی,تو زندگی ام را نجات دادی."

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٢ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط سپیده نظرات () |

عصریک روزسرد ایام تعطیل,پسربچه ای شش هفت ساله جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود.پسرک پا برهنه بود و لباس هایی کهنه و پاره برتن داشت.زن جوانی که از انجا می گذشت با دیدن پسرک نگاه حسرت باری را درچشمان ابی رنگش مشاهده کرد.پس دستش را گرفت و او را به داخل مغازه برد و برایش یک جفت کفش و یک دست لباس گرم خرید.بعد هر دو از مغازه خارج شدند.

زن گفت":حالا برو خونه و از این تعطیلات حسابی لذت ببر"

پسرک نگاهی به او کرد و گفت:"خانم,شما خدا هستید؟"

زن لبخندی زد و گفت:"نه پسرم,من بنده ی خدا هستم"

و ان وقت پسرک گفت:"اهان,گفتم باید با هم نسبتی داشته باشید!"

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/۱۱/۱۱ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط سپیده نظرات () |


Design By : Night Skin