غریبه ی اشنا

متفکرمی دونی چرا وقتی بزرگ میشیم با خودکار می نویسیم؟چون یاد می گیریم که هیچ اشتباهی پاک نمیشه.

چشمزندگی مثل یه پل قدیمیه.به این فکر نکن که اگه تنها ازش بگذری دیرتر خراب میشه,به این فکر کن که اگه افتادی یکی باشه دستتو بگیره.

قلبقلب ادما مثل یه جزیره ی دور افتاده می مونه.اینکه کی واسه اولین بار پا به این جزیره مهم نیست,مهم اون کسیه که هیچ وقت جزیره رو ترک نمی کنه.

تعجبسنگینیه باری که خدا بر دوش ما می گذارد,انقدر نیست که کمرمان را خورد کند,ولی انقدر هست که ما را برای دعا به زانو در اورد.

قهقههعشق مثل جیش کردن تو شلوار می مونه,همه می بیننش,ولی گرماشو فقط خودت احساس می کنی.

ناراحتساکنان دریا پس از مدتی صدای موج ها رو نمی شنوند.چه تلخ است قصه ی عادت.....

لبخندمهربانی زنجیری است از جنس طلا که انسان ها را به یکدیگر پیوند می دهد.   گوته

فرشتهخدا مثل باران است.اگه می بینی خیس نمیشی,جاتو عوض کن.

ساکت حباب ها قربانی هوای درون خویشند.......    دکتر شریعتی

عصبانیروزی دروغ به حقیقت گفت:"میل داری با هم شنا کنیم؟"حقیقت ساده لوح پذیرفت و ان دو با هم به کنار ساحل رفتند و حقیقت لباس هایش را در اورد.دروغ حیله گر لباس های او را پوشید.از ان روز حقیقت همیشه عریان و زشت است و دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبنده.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۳/۱۸ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط سپیده نظرات () |


Design By : Night Skin