ایا شما خدا هستید؟

عصریک روزسرد ایام تعطیل,پسربچه ای شش هفت ساله جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود.پسرک پا برهنه بود و لباس هایی کهنه و پاره برتن داشت.زن جوانی که از انجا می گذشت با دیدن پسرک نگاه حسرت باری را درچشمان ابی رنگش مشاهده کرد.پس دستش را گرفت و او را به داخل مغازه برد و برایش یک جفت کفش و یک دست لباس گرم خرید.بعد هر دو از مغازه خارج شدند.

زن گفت":حالا برو خونه و از این تعطیلات حسابی لذت ببر"

پسرک نگاهی به او کرد و گفت:"خانم,شما خدا هستید؟"

زن لبخندی زد و گفت:"نه پسرم,من بنده ی خدا هستم"

و ان وقت پسرک گفت:"اهان,گفتم باید با هم نسبتی داشته باشید!"

/ 5 نظر / 12 بازدید
سحر

سلام,وبلاگت مبارک[گل][گل][گل][هورا] برات ارزوی موفقیت میکنم گلم

1bisavad

سلام داستان زیبائی بود. موفق باشی در پناه حق[گل]

nadia

jalebo ghashang bud kash hameye maha ba khoda ye nesbati dashtim movafagh bashid

علی

سلام سپیده خانم خوبید؟ ممنون اومدید وبلاگم داستانتان خیلی زیبا بود آخرشم خنده دار اگر شما دوست دارید تبادل لینک کنیم من را با نام wwe LIVE لينك كنيد.منم شما را لينك كردم.سعي ميكنم همين امروز از جان سينا مطلب بزارم با اينكه خيلي ازش [سبز] مياد.

علی

بله به جان سينا ارادت دارم ولي ارادت از نوع[سبز][عصبانی][سبز][سبز][سبز][سبز][سبز][سبز][سبز][سبز][سبز][سبز][سبز][سبز][سبز][سبز][سبز][سبز][سبز]